گفت و گو با استاد کتابعلی ولی نیا

نوشته شده توسط:پیام کریمی کرماشانی | ۸۴ دیدگاه

گفتگو با استاد کتابعلی ولی نیا

" اختصاصی از ادبی ۱۹ "

641.jpg

شکلک های محدثه

 

 

استاد کیومرث کریمی، دکتر شکوه شفیعی

مقدمه:

کتابعلی ولی نیا اسفندماه سال 1320 خورشیدی در روستای خانگاه از توابع کرمانشاه متولد شد. از دوران کودکی و نوجوانی با سختی ها و ناهمواری های زندگی آشنا و از طفولیت به بیماری و دردی مزمن مبتلا شد که متأسفانه عوارض آن همچنان او را می آزارد. این انسان خودساخته در مقدمه ترجمه کتاب «نیروانا» که رنج نامه ای از زندگی یک روستا زاده ی محروم است، به درستی گوشه هایی از آن درد و رنج، ظلم و جوری را که نظام فئودالیسم به مردم تهیدست و فقر زده تحمیل می کرد نشان می دهد. ولی نیا مترجمی که درس و مشقش از اقشار زحمت کش جامعه آموخته است و در کودکی خود و خانواده اش با رنج های بسیار دردناکی دست و پنجه نرم کرده اند. «پنچ برادرم از رنج و فقر راحت شدند و من فلج شده بودم و...» او درباره تحصیلاتش می گوید: «مشوقم همیشه آن انسان بزرگ «ماکسیم گورکی» بوده است... دو زمستان به مکتب رفتم و در 45 روز الفبای فارسی و عم جزء را آموختم. در همه ی عمرم سه ماه مکتب خانه و یک ماه کلاس ریاضی و سه ماه زبان را در انجمن ایران و آمریکا گذراندم... استادم فقط کتاب است». ولی نیا در نوجوانی به طور اتفاقی با مسائل سیاسی و اجتماعی آن روزگار آشنا شد که این آشنایی بعدها در عرصه های کار و کارگری با فعالیت های هنری باعث شکوفایی فکر و اندیشه اش گردید. او یکی از بهترین خاطرات زندگی اش را مطالعه روزنامه ها و مجلات هنری و کشمکش های سیاسی آن سال های پُرتلاطم دهه ی 1330 شمسی و مبارزات رهایی بخش زنده یاد دکتر مصدق می داند. ولی نیا در سال 59 مطالب گزیده ده جلدی کتاب «ایمنی کار» را در یک جلد ترجمه کرد که توسط دانشگاه شهید تفویضی و مرکز آموزشی وزارت راه و ترابری به چاپ رسید و اولین اثر ادبی و جدی اش ترجمه کتاب «پیاده روهای نیویورک» است که اثری زیبا و ماندگار به شمار می رود. او همچنان زندگی ساده و بی پیرایه ای دارد و با وجود کهولتِ سن و بیماری مزمن اش با روحیه ی مصمم، به مطالعه و ترجمه سرگرم است. به همین مناسبت و به پاس عمری فعالیت فرهنگی و ادبی این مرد فرهیخته، گفتگویی چند ساعته با ایشان داشتیم که امیدوارم مورد عنایت خوانندگان عزیز قرار بگیرد.

 

بخش اول:

 استاد کریمی: جناب آقای ولی نیا بفرمایید چند سال است که به کار ترجمه سرگرم هستید؟

 

از دهه ی 1340 یادگیری زبان و تمرین ترجمه را بدون مربی آغاز و از اوایل دهه ی پنجاه ترجمه ی بروشور و کاتالوگ های فنی را هم در محل کارم و هم در اولین دارالترجمه ی استان «راد» با زنده یاد قاسم معاونی دوست و همکارم انجام می دادم. کتاب های ماشین آلات و دستگاه های جدید در خدمت جنگ تحمیلی و اداره ی متبوعه ام و کتاب «ایمنی کار با ماشین آلات و ایمن کردن محل کار» را که از لحاظ حفظ سلامت کارکنان و جلوگیری از خسارات مالی از ضروریات در هر کشوری محسوب می شود، ترجمه کردم که بنا بر اهمیت موضوع بعد از چاپ داخلی در اداره توسط دانشکده ی شهید تفویض با آرم دانشگاه چاپ و به سایر دانشگاه های فنی ارسال شد. مسئولین مراکز آموزش عالی اذعان کردند که تا آن زمان چنین کاری انجام نشده بوده و از آن مورد مهم غافل بوده اند. کتاب فوق الذکر ترجمه از 12 کتابِ کمپانی ها و شرکت های کشورهای صنعتی بود که با حذف مبحث های مشابه و تکراری گزینش کردم. اما کار برای نشر رسمی را از سال 1380 بعد از بازنشستگی انجام داده ام در حالی که پیش از آن برای بعضی مجلات و روزنامه ها مطالب گزینشی را از روزنامه هایی که تا سال 1370 وارد می شد ترجمه کردم. این را هم عرض کنم کار ترجمه را به طور متناوب در کنار کار برای نان و کارهای دلخواه هر آدم عاشق ادبیات و بیشتر فهمیدن انجام داده ام و نه مستمر، ولی پس از پیروزی انقلاب یک عشق پر انرژی در وجودم ایجاد شده بود که اوقات خارج از وظایف اداری را برای پیشرفت انقلاب کار می کردم (شبی چهار پنج ساعت بیشتر نمی خوابیدم) چون به انقلاب اعتقاد داشتم؛ حتی زمان محاکمه و قطع حقوق و مزایا و ابطال بیمه ی درمان به خواست کینه ورزان دین مدار! انقلابیِ پس از انقلاب که اسلام را از جانب من در خطر می دیدند و تمام خانه و زندگیم را که حاصل زحمات عمرم بود از کفم به باد دادند تا ایمان و ایده شان مصون بماند.

   دکتر شفیعی: بفرمایید چگونه مترجم شدی و مشوق شما چه کسانی بودند؟

مشوق من هیچ کسی نبود مگر روح ادیب ارزش مدار و اسوه ی تلاش و تکامل در عرصه های زندگانی یعنی گورکی نستوه. در سنین نوجوانی که در مکتب دو سه ماهه ی روستا حروف شناس شده بودم، با خواندن کتاب های کردی و فارسی نثر قدیمی مانند امیر ارسلان، حسین کرد و... به مطالعه عادت و علاقه ی عجیبی پیدا کرده بودم. بعد هم با کتاب و نشریات نثر و نظم جدید (ادبیات مشروطه و جراید بعد از دهه ی 1330 و انقلاب مصدق) که در منطقه ی زادگاهم بنا بر وجود اوضاع و سلطه ی بزرگ مالکی، فعالیت احزاب چشم گیرتر از جاهای دیگر بود، به ادبیات روس علاقه مند شدم. با خواندن آثار ماکسیم گورکی و به خصوص آشنایی با زندگی سخت و تلاش و لیاقت های کم نظیرش دلم می خواست به زبان خود او و دیگر نویسندگان همفکر و مرامش آثارشان را بخوانم. در اوایل دهه ی 1340 طی یک دوره ی کارآموزی در همدان با مربیانی بودم که اکثرشان زندان کشیده ها و توابین ماجراهای 32 بودند و من که ظاهر و باطن کارگری و روستایی داشتم، مورد توجه آن ها واقع شده بودم و از آنان کتاب و آموزش فوق العاده می گرفتم. از جمله کتابی خودآموز روسی بود که هنوز هم با وجود فروش و از دست دادن چندین باره ی کتاب هایم، آن را نگهداشته ام. با شوقی که داشتم تمام متن کتاب را بدون معلم یاد گرفته بودم؛ اما بعد از آن نه مرکز آموزشی در کشور ما بود و نه کتاب و نشریه ای روسی لذا به انگلیسی روی آوردم که هم کتاب به وفور در هر شهری گیر می آمد و همینطور در آموزشگاه.

 

 

 استاد کریمی:   گویا شما تحصیلات کلاسیک (مدرسه ای) ندارید؛ پس چگونه فارسی و انگلیسی آموخته اید؟

پاسخ تمام چگونگی های سؤال برانگیز، به باور من این سه کلمه است: عشق، علاقه، تلاش. بیوگرافی نخبه های هنر و ادبیات را که می خوانی متوجه می شوی بخش پُرشماری از آنان تحصیلات آکادمیک یعنی مدرسه ای – دانشگاهی نداشته اند؛ نمونه اش گورکی مقتدای اخلاقی – ارزشی ام که بدون حتی یک ساعت حضور در مدارس وارد دانشگاه شد و در کتابش «دانشکده های من» پاسخ سؤال جنابعالی و دیگران را داده است. او می گوید: دانشکده های من مراکز مردمی بود و هرچه آموختنی، مفید و کاربردی محسوب می شد، از اجتماع و تعامل و تعاطی افکار با آن ها آموخته ام و نه از کلاس های رسمی آکادمی. نابغه ی دانش و هنر معاصر ما، احمد شاملو دبیرستان را ناتمام وانهاد که بیش از یکصد تألیف و ترجمه در کارنامه اش دارد. اَبَر استادان همزبانمان «محمد قاضی» و «ابراهیم یونسی»، اولی وضعیتی (بلا تشبیه) مانند خودم را داشته است و دومی یونسی هم یادگیری زبان را در زندان آغاز و پیش از آزادی چند کتاب از جمله «خیاط جادو شده و اسپارتاکوس را ترجمه کرده بود آن هم در حالت تشویش محکومیت ابد بعد از لغو اعدام و پای قطع شده و صدها مورد مرارت. همینطور هم دیگر دوستان هم بندش؛ «روح ا... عباسی» و «نجف دریا بندری» که هر دو بدون استاد و آموزش از مؤلفان مطرح و مترجمان نام آور شده اند. نمونه ها و موارد بسیار است که البته در بین دانش آموختگان دانشگاهی هم به همین میزان مترجم نابغه بوده و هستند مانند آریانپورها که هر سه از خدمتگزاران فرهنگ ایران زمین بودند و فرهنگ نامه نویسی ما مدیون عباس آریانپور بانی مدرسه ی عالی ترجمه (دانشگاه علامه طباطبایی کنونی) است. دانش آموخته های ممتاز در تألیف و ترجمه هم با عشق و تلاش ممتاز شده اند نه تحصیل برای مدرک. دلیل اثبات این است که هزاران دکتر و استاد دانشگاه بودند و هستند که عمرشان را برای حقوق بگیری و زندگی روتین و روزمرگی سپری کرده به امید بازنشستگی و بعضا تمولی و تملک مِلک و مستقلاتی و فاتحه و... من پنج سال اول دهه ی هفتاد را با فرزندانم در کنکور دانشگاه برای زبان شرکت کردم. سه مرحله قبول شدم اما برای انتقالم به تهران موافقت نشد. آن سال ها غیر از تهران، دانشکده ای برای زبان های خارجی وجود نداشت؛ به بازنشستگی موکول کردم اما دیگر شور و شوقم به مدرک دانشگاه که قبلا عقده ام شده بود، فروکش کرد. تمام سال های تلاشم برای مدرک تحصیلی با تکلف و مسئولیت یک خانوار 9 نفری – زن و بچه، مادر و خودم بوده است. عشق و علاقه اعجاز می کند اما من معجزه نکرده ام. میرچا الیاده اسطوره دان جهانی در هفده سالگی به عشق خواندنِ کتاب «شاخه ی زرین» از جیمز فریزر زبان انگلیسی را آغاز کرد. در کنار تحصیل و تحقیق تا 10 زبان مورد علاقه اش را مانند سانسکریت، عربی، فارسی، ایتالیایی، فرانسه و... را یاد گرفت.

برخی از خاورشناسان یازده زبان یاد گرفته بودند. معجزه از آن کسانی چون آنکتیل دوپرون اولین احیاگر زبان اوستایی و راولینسون بازشناساننده ی کتیبه های باستانی ایران، بابل و آشور از جمله تاق و سان و بیستون و عامل بازخوانی خطوط میخی بود که آن دو خط و زبان مرده ی بیگانه از زبان خود را زنده کردند.

   دکتر شفیعی: (با تعجب) یعنی شما اصلا مدرسه و مکتبخانه نرفته اید؟

دو 45 روز زمستان که چرای گوسفند تعطیل می شد (چون اواسط اسفندماه گوسفندها را به چراندن می بردم) عم جزء قرآن و شناخت 32 حروف فارسی را در مکتبخانه ی روستا که فقط زمستان ها دایر بود، آموزش دیدم. بعدها در شهر جز سه ترم زبان در انجمن ایران و آمریکا و یک ماه (در هفته سه روز یک نیم ساعته ریاضی) در آموزشگاه یکتا به مدیریت خانم پولکی (خ مصوری) دیگر تا اکنون هیچ مدرسه ای نرفته ام؛ مگر در امتحانات متفرقه و از هیچ استادی جز استاد مادام العمرم کتاب واژه ای یاد نگرفته ام.

 استاد کریمی: شما فرمودید از ترجمه کتابچه های راهنما و کاتالوگ آغاز کردید. چگونه به ادبیات و... روی آوردید؟

باید عرض کنم که من ادعای مترجمیِ حرفه ای و رسمی ندارم. معروض داشتم بنا بر رنج ها که خود و خانواده ام (در خاطراتی که آماده ی چاپ هست و مختصری هم در مقدمه ی «نیروانا» اگر مطالعه فرموده اید آمده) به آن خاطر تمایل به خواندن آثار گورکی پیدا کردم به رغم اشتیاقم از یادگیری زبان روسی دست کشیدم و به خاطر آثار کسانی چون دیکنز، اشتاین بک، جک لندن و... به انگلیسی روی آوردم. در رابطه با کارم ترجمه ی فنی انجام می دادم ولی عشق و علاقه ام ادبیات بوده و هست چون به قول بزرگان عرصه ی تحقیق، تاریخ واقعی را باید در پرتو نورانیت روح ادبیات جستجو کرد نه در نوشته ی مورخان که نانخور و نواله گیر قدرت ها بوده اند.

   دکتر شفیعی: چه چیزی شما را به طرف کتاب پیاده روهای نیویورک کشاند؟

در مقدمه ی ترجمه ی کتاب ذکر شده: دوست، همکار و همشهری عزیزم زنده یاد یوسف تیدرمو با علم به علاقه ام به کتاب، تعداد کثیری از کتاب های باب علاقه ی بی دردهای آمریکایی را فرستاده بود. من در پاسخ نامه اش نوشتم: «از لطف شما ممنون اما این نوع کتاب برای فرهنگ ارزشمند شرقی به خصوص ایران تنها به کارِ کارتن سازی می آیند و از انتخاب شما هم متعجبم!» آن گرامی مرحوم تلفنی گفت: کتاب ها را از کتابخانه ی محل سکونتش (جزو کتاب های درخور خمیر کردن بود)، به رایگان برای پسرش آورده او هم بدون اینکه حتی بازشان کند برایم از «تورلاک» کالیفرنیا پست کرده بود. چندی بعد سه جلد کتاب تازه چاپ فرستاد و در نامه ی داخل بسته بندی نوشته بود: «این را مخالف سرسخت دو حزب همیشه حاکم ایالات متحده و نامزد ریاست جمهوری و رقیب کلینتون و بوش تألیف کرده و در آن بسیاری از فسادها و بی کفایتی، نابرابری، دخالت های بی جا در سراسر جهان و... را که در کارنامه ی دولتمردان فدرال، در واشنگتن دی سی هست افشا کرده که اگر ترجمه اش کنید با جو آنتی آمریکایی که در ایران وجود دارد، فروش خوبی خواهد داشت و باب عقاید خودت هم هست». من هم خواندمش و پس از بازنشستگی آن را سریع ترجمه و چاپ کردم.

  استاد  کریمی: این کتاب اولین اثر ترجمه ی شماست. برخورد خوانندگان چگونه بود؟

کتاب در یازده فصل تألیف شد که بیشتر فصول آن سیاسی - اجتماعی است و شاید به خاطر سیاسی بودنش بعد از شش ماه فقط مجلد انگشت شماری برای خودم باقی بود؛ اما نویسنده اش اطلاعات درخور و کم نظیری را ضمن سفر به ایالت های پهناور، به خصوص مهاجرنشین و جامعه ی سرخپوست بومی آمریکای شمالی گرد آورده بود. فصل پایانی ساخت مجسمه ی غول پیکر، در واقع کوه پیکر «اسب دیوانه» کرَیزی هُرس، توسط کُرکزاک حجار لهستانی الاصل، در کوه های داکوتای جنوبی با سرمایه ی سرخپوست ها جالب است. اسب دیوانه رهبر سرخپوست ها در آتش بس و مذاکره ی صلح به دست یک عضو ارتش ایالات متحده کشته شد. کار مجسمه ی اسب دیوانه پس از نیم قرن تا 2000 هنوز پایان نیافته بود. پس از مرگ حجارش که از بازماندگان جنگ دوم در کنار ژنرال دوگل و مارشال پتن* در ارتش آزادیخواه فرانسه بر ضد نازی ها داوطلبانه جنگیده بود، در دهه ی اول قرن 21 م. توسط بیوه ی او خانم روث آماده ی بازدید علاقه مندان و گردشگران شد و ماهیانه میلیون ها دلار به صندوق سرخ های داکوتا سرازیر می کند. از عظمت مجسمه همین بس که پیکره ی چهار رییس جمهور مهم (واشینگتن، لینکلن، فرانکلین و جفرسون) واقع در دیواره ی پشت همان کوه در یک سوراخ بینی مرکبِ اسب دیوانه جای می گیرد.

   دکتر شفیعی: درباره ی خانم مایا گانیتا، نویسنده ی «در مسیر نیروانا» شمه ای از زندگی و آثارش را برای خوانندگان توضیح دهید.

خانم مایا گانینا از نویسندگان معاصر روسی و آن طور که از مقدمه ی کوتاه او در این کتاب و مضامین و نوشته هایش بر می آید از شوروی بوده اما اطلاع زیادی در مورد زندگی و کارهایش در دسترس نیست. داستان های نیروانا فلسفی – سیاسی، ادبی – اجتماعی هستند و در تک تک آن ها نارضایتی و انتقاد از سیاست های حزب کمونیست حاکم دیده می شود. قدرت قلم گانینا با نویسندگان درجه یک همعصر خود در شوروی سابق مانند شولوخوف و بوریس پاسترناک برابری می کند. کاراکتر داستان «معجزه ی موسیقی» مَی، زندگی و سرنوشت دکتر «ژیواگو» ی باسترناک را دارد. هر دو قهرمان در عین استعداد و شایستگی به پوچی، بیماری روانی و ناامیدی دچار می شوند اما شولوخوف برعکس این مورد توجه و حمایت شخص استالین بود و سه کتاب معروفش: «دُن آرام»، «زمین ناآباد» و «آن ها برای مهین شان می جنگند» گرفتار سانسور «آندره ژدانُف» دژخیم مطبوعات شدند اما با سفارش دیکتاتور کُل، بدون سانسور به چاپ رسیدند که البته هم کتاب ها درخور نبوغ او بودند و هم خود شولوخوف یک انقلابی تمام عیار تا آخر ماند؛ اما این دو کتاب شان در فضای اندکی باز (پس از مرگ استالین، در زمان) رهبری خروشچف فرصت چاپ پیدا کرد و البته پاسترناک با خواست خود و دعوت حزب کمونیست ایتالیا «دکتر ژیواگو» را در رم به چاپ رسانید که موجب خشم خروشچف و رفیق سیاسی اش مالنکف قرار گرفت و پاسترناک مجبور شد که از قبول جایزه ی نوبل سرباز زند تا از غضب سران حکومت و بدتر از آن از شمشیر تکفیر چاپلوسان نوکر صفت شورای نویسندگان که حکم به اخراجش داده بودند، مصون ماند. مایا گانینا هم همعصر و همفکر پاسترناک بوده است. این کتاب از لحاظ زبان ادبی، تصویرسازی های شگفت و ژرف، توصیف های بجا و عاری از تصنع مبتذل، درون نگری زوایای ذهن و روان شخصیت های دادستان ها و باریک نگری در تصویرسازی ها، درون کاویِ افراد درگیر در ماجراهای خانوادگی، اجتماعی و غیر آن و از هر نظر در زمره ی شاهکارهای ژانر ادبی است. اما از اقبال بد من مجوز نشرش آماده بود که ناشر از عوارض بیماری «ام اس» فلج شد، وزیر ارشاد برکنار گردید و جانشین مسجد جامعه ای مجوز او را باطل کرد. بعد از صدور پروانه ای جدید وزیر، خرید کتاب را فقط به سه عنوان: حجاب، عفاف و جنگ تحمیلی منحصر کرد و پانصد جلد آن پس از دو سال در انتظار رای جلسه ی خرید ارشاد، در انبار خاک خورد. سال سوم به گرده ام بارش کردند که دیگر هیچ پخشی کتاب تاریخ گذشته را از نویسنده و مترجمی گمنام نمی پذیرفت؛ به هر روی درد دل زیاد است و مجال اندک. زمان تصدی مسجد جامعه ای از کتاب های چاپ اول هفتصد تا هزار جلد با قیمت پشت جلد از ناشر یا ناشر مؤلف برای کتابخانه های کشور می خریدند که موجب دل گرمی و تشویق می شد.

   دکتر شفیعی: بهترین داستان این مجموعه (در مسیر نیروانا) از نظر جنابعالی کدام است؟

راستش هرچه فکر می کنم نمی توانم از لحاظ مقایسه ی خوبی – بدی ترجیح و تفاوتی قایل شوم. فرقشان فقط در سوژه و مبحث است؛ مثلا نیروانا موضوعی روانشناختی و جامعه شناسیک است. نویسنده با رویکردی انتقادی نسبت به آغاز و روند انقلاب بلشویکی، روایت را از آخرین روزهای عمر یک استاد موسیقی و آهنگساز نام آور شروع می کند؛ با «فیدبک» های متناوب و مناسبتی، به گذشته های زندگانیِ پُرماجرای او باز می گردد و خواننده را به روزهای پُرآشوب اکتبر (1918 میلادی) در مسکو شهر بی قانون و بی کلانتر می برد. جوانی 16 ساله با لباس شیک عازم اجرای یک کنسرت است که گرفتار یک دسته پاسدار کمیته ی انقلاب می شود که از اجتماع مخالف و مقابل جامعه ی طبقاتی وی و با پوشش ژنده ی (کارگری – روستایی) و فرهنگیِ به غایت غیرمدنی، خشن و عقده ای که از تمام مؤلفه های شهری گری تهی هستند و بین آلات و ادوات جنگی با ساز و ابزار موسیقی تمایز و تفاوتی را تشخیص نمی دهند: «تو گفتی این یک ساز است و ما باور کنیم؟ آری! ما شما حرامزاده ها را خوب می شناسیم. این، ساز است یا اسلحه ای برای خرابکاری؟» به هر حال عقده های دیرین شان را بر سرِ جوان هنرجو خالی می کنند و تا داناترها می رسند و پیکر مدهوش او را با لباس های پاره شده نجات می دهند، کنسرت پایان یافته است. قهرمان داستان در چند روز آخر عمرش طی سفر کوهستانی ای که به یاد پسر متوفایش انجام می دهد، تمام آن خاطرات و سایر ماجراهای زندگی اش، زنده شده و در ذهنش رژه می روند و او سان می بیند. در پایان، در قله ی کوه به هدف خود «نیروانا» یعنی آرامش ابدی می رسد که او با وجود ماتریالیست بودن همیشه به نیروانا که (هدف هر بودایی با ایمان است) در ژرفای قلبش تعلق خاطری داشته است.

بخش دوم:

داستان یک خانواده ی کارگری است که درامی تراژیک را از اختلافات زوج های جوانی که خود در ازدواج نقش و اراده ای ندارند و بزرگ ترها تصمیم گیرنده اند، نمایش می دهد که کم نظیر است؛ مگر شاهکارهای «اشتاین بک» یا «دیکنز». بخش سه داستان جنگ است و ما که جنگ را با تمام مصیبت های آن تجربه کرده ایم. هنگام مطالعه ی این بخش، ما خود جزو شخصیت های داستان می شویم و به همراه آن ها گوش به زنگ آژیر قرمز با ترس و دلهره به سمت پناهگاه می شتابیم. ترک خانه و دار و ندار را به ترکش بمب خوشه ای و مرگ ترجیح داده روانه ی روستاهای آشنا یا ناشناس و بعضا کنام حیوانات وحشی در کوه و جنگل می گردیم. شاهد شهادت عزیزان و قطع اعضای آنان و افزایش بیوه زنان و کودکان یتیم هستیم. دردناکتر از تمام مصیبت های جنگ، سوء ظن ها و سوء استفاده های وطن فروشان و فرصت طلب ها که اندوهناک ترین درام تراژیک این قسمت از مجموعه ی «نیروانا» است. اصل کتاب را من زمان جنگ تحمیلی خواندم و نه یک بار، ده ها بار چراکه صحنه ها تداعی تحقیقی و نه تقریبی از صحنه های تجربی استان و شهرم بودند؛ تفاوت تنها «مُسکو» چهار حرفی بود و «کرمانشاه» هفت واجی. به جای «میشا» نوجوان فرزند شهید، ده ها رضا و «آریا» را در خانواده های خویشاوند و همکار و همسایه ام می شناختم و به همان شمار جوانان بسیجی شجاع که همانند «ماشا» تشنه ی انتقام از دشمن تجاوزگر به وطن و قاتل عزیزانشان. تفاوت در اینجا هم «بعثی» بود و در آنجا نازی.

داستان پایانی «معجزه ی موسیقی» هم صرفا یک قصه نیست؛ دائره المعارفی چند موضوعه و یک دانشنامه ی فلسفی – روان پژوهی – جامعه شناختی است که نویسنده چند سال در بین هنرمندان و دانشمندان ناراضی و بیمارِ روانژند بوده، در مجامع علمی – هنری و در آسایشگاه های روان درمانی مسکو و دیگر مراکز شوروی به تحقیق و تجسس پرداخته است. او هم علل بیماری را ریشه کاوی کرده و هم راه های بهبود و پیشگیری را که با نمایاندن مصادیق تجربی در کتاب نگاشته است. هرچند خانم گانینا در ایران ناشناخته مانده اما وی نه فقط ادیب بلکه یک فیلسوف جامعه شناس و یک دانشنامه نگار «آنسیکلوپدیست» در جغرافیا و نژاد و ملیت های «اسلاوی» است. کتاب «در مسیر نیروانا» را هر کتابخوان واقعی می تواند از کتابفروشی بیستون، آقای پرهام واقع در خ ویلا (برق 22 بهمن) تهیه، پس از مطالعه اگر خواست وجه پرداختی را از همان محل استرداد نماید. قصدم قضاوت کتابخوان هاست اگر نه قیمت کتاب مهم نیست. فقط بر آنم که پیش از تجدید چاپ نسخه های معدودی که باقی مانده است خوانده شوند.

  استاد  کریمی: از کدام مترجم کشورمان بیشترین تاثیر را گرفته اید؟

با همه ی ارادت و احترامی که به مترجمان گرانسنگ همزبانم روان شادها قاضی و یونسی و اسدا... امرایی که - عمرش پایا و در کارش پویا و پیروز باد – دارم اما از ترجمه های «به آذین» بیش از همه آموخته و لذت برده ام. به نظرم شاملو با ترجمه ی «دُن آرام» عمل انتقاد برانگیزی را مرتکب شد چون کارش هرگز به شیوایی و درستی ترجمه ی به آذین درخشش نداشت. تاکنون کسی در برگردانی ژانر ادبی زبان های بیگانه، هم از لحاظ دقت در برگردان عبارات، هم در روانی و زیبانگاری به پای به آذین نرسیده است. شما وقتی «جان شیفته» شاهکار رومن رولان را می خوانی که از زبان فرانسه ترجمه شده با اینکه بستر رویدادهایش در سه کشور با اصطلاحات و فرهنگ های متفاوت روی داده یعنی در فرانسه، آلمان و ایتالیا، غیر از اسامی اشخاص و مکان ها، احساس غربت نمی کنی؛ گویی در ایران اتفاق افتاده است. شخصا سه هزار و اندی صفحه را شاید در سه هفته خواندم و تقریبا تمام ماجراها را به خاطر سپرده بودم. پس از به آذین تمام آثار ابراهیم یونسی را نخوانده ام ولی بسیاری را مطالعه کرده ام و مشتاقم تا همه ی بیش از هشتاد اثر گزیده و نه مصلحتی و انتفاعی او را بخوانم. یونسی کتاب هایی را ترجمه یا گردآوری یا تألیف کرده که خواننده را متحول کند به نحوی که پس از خواندن افکارش رویکرد و بینش اجتماعی اش با پیش از خواندن فرق کرده باشد مانند اسپارتاکوس، نوشته های گورکی زندگی نامه ی او که حاصل ترجمه و گردآوری بیش از بیست کتاب و مقاله ی معتبر است؛ همینطور سیاهان آمریکا، مردم فقیر آمریکا، آثار چارلز دیکنز و... را ترجمه کرده است. یونسی خودش در زندگی و تلاش همتای گورکی و دیکنز بود. با وجود عشق به عدالت برای همه انسان های روی زمین، یونسی به شدت میهن دوست بود و به ایران و ایرانی بودن خود همیشه افتخار می کرد. به کتاب خوان های ارزشجو، توصیه ی خواندن آثار این مترجم و نویسنده ی نمونه را دارم.

 

دکتر شفیعی: نویسندگان و شعرای مورد علاقه ی شما چه کسانی هستند؟

راستش من آدم پُرکاری نیستم اما در کتاب خوانی همردیف مستثناها محسوب می شوم. وقتی رو به روی قفسه های کتاب قرار می گیرم، اشتیاقم به حرص تبدل شده و عذابم می دهد که چرا فرصت مطالعه ی این همه عنوان ناخوانده را نداشته ام. البته تا حدودی وسواس گزینش هم دارم؛ شاید زاییده ی ذهنیت طبقاتی و تعهدگرایی ارزشی ای باشد که از نویسنده یا گویندگان مورد علاقه ام – موارد معطوف سوال شما – دریافت کرده ام که در نظر بعضی مذموم است و آرمان شهر گرایی؛ لذا رئال نویسانی مانند گورکی، دیکنز، رولان، اشتاین بک و... مورد علاقه ام بوده اند. من با تصورگرایی، رمانتیسم، سورئالیسم و آثار کاملا ذهنی گرا، میانه ای نداشته ام؛ از تأویل های هرمنوتیکی و پست مدرن هم چیزی دستگیرم نشده و آن ها را زاییده ی گریز از واقعیت ها و عجز در درک حقایق می پندارم که در بین واقع گرایان و تعهد مداران عدالتخواه که مضامین و محتوای ژانرهای هنری را می پسندند، پایگاهی ندارند و در مقابل از سنتگراها، ساختگرایان و منتقدان روشنگری و آزادی طلبی که دست آورد مدرنیسم را نفی می کنند نیز دل خوشی ندارم؛ آن ها هم با به رخ کشیدن جریان «آنتی فرمالیست» های استالینی – ژدانفی شوری سابق (با پشتیبانی پایگاه سرمایه سالاری و جهانی سازی) کمر به نابودی رئالیسم در هنرهای هفتگانه بسته اند. به قول یورگن هابرماس (البته نقل به مضمون): شگفت انگیز است که محافظه کاران، ساختگراها و پست مدرنی ها مؤتلف گردیده اند تا با کمک تفسیر هرمنوتیکی در به اصطلاح «نقد نو»، رئالیسم و شفاف گویی را کهنه و فاقد زیبایی هنری قلمداد کرده و رمزگویی و خیالبافی، هذیان گویی و عبارات کودک وار و نمادگرایانه را ترویج دهند که قابلیت نقد تاویلی هرمنوتیکی را دارا باشد؛ مثلا یک کلمه معنی معینی نداشته باشد. پست مدرنیست و هرمنوتیکی وحدت کلام را نفی می کند تا در بازی زبانی مفاهیم گوناگونی از آن تفسیر گردد.

این نظر شخصی من و برداشتم از گفتار بزرگان نقد اجتماعی ادبیات است و نقد رمزآلود هرمنوتیکی وگرنه کیست که از آثار بنیانگذاران رمانتیسم مانند مادام دواستال، شاتو بریان و ویکتور هوگو لذت نبرده و آموزش اخلاقی را درنیافته باشد؟ اینان را که اسم می برم، آگاه و عاشق ادب و عرفان شرق هم بودند و خود مکتب رمانتیسم به تاثیر از عرفان شرق پا گرفته بود. «شرقیات» هوگو، «آخرین امیر خاندان بنی سراج» از شاتو بریان و تاثیر غزلیات حافظ بر افکار گوته که مسبب محتمل «دیوان شرقی» اوست همه نشانه ی آشنایی رمانتیست های اروپاست از فرهنگ شرق. می شود از نیچه و شوپنهاور هم اسم برد که اولی تخلص «زردشت» برگزیده بود و دومی شیفته ی عرفان هند و ایرانی بود و هر دو ذاتا سرشتی رمانتیک داشتند ولی برعکس بنیانگذاران فرانسوی آن که سخت به مذهب مسیحیت وابسته بودند و ریشه ی مکتبشان به کاتولیک (رومیایی یا لاتین) اتصال داشت، این هر دو تهی از باور به مسیحیت بودند و به آیین ایران و هند باستان گرایش داشتند. جالب اینکه رمانتیست های فرانسوی مذهبی و غیر مذهبی، دو کار شجاعانه کردند: یکی نگارش فرانسوی به جای لاتین و دوم کنار زدن سبک کلاسیک که هر دو، تا آن زمان (قرن نوزدهم) بر فرهنگ و زبانشان سلطه ی رسمی داشتند.

سخن به درازا کشید ولی اهمیت سؤال شما در حوزه ی کتابخوانی و اشتیاق من به آن می طلبد که چندین ساعت به بحث بپردازیم؛ اما به اختصار عرضه بدارم که هدف مطالعه و صرف عمر برای آن این باید باشد که یا به دانش، شناخت مجهولات، ارزش و اخلاق خواننده چیزی اضافه کند (ادبیات داستانی، شعر، فلسفه، جامعه شناسی) یا باعث اعتبار و عبرتی شود به واسطه ی شناخت از گذشته ها (مبحث تاریخی) و یا انبساط خاطر، شوق و هیجان و به طور کلی تحول و تغییری روحی ایجاد کند (کمدی، طنز عاری از هجو و هزل، تراژدی و حماسی و...) در کسب این موارد غیر از سبک و قالب رئالیسم و ناتورالیسم تحقیقا از دیگر ایسم ها به حد مطلوب فیض مقصود حاصل نمی گردد بلکه بعضا صرف عمر، به سرخوردگی و سرگردانی حتی خسران فکری و روحی هم محتمل منجر خواهد شد. سورئالیسم که از قرن گذشته بر جهان سیطره گسترانیده است، در بین نمادگرایان و رمانسی های پاریس پا گرفت؛ بانی اصلی آن یک دادائیستی بود به نام «آندره بروتون» که چون از مکتب مسخره ی دادا با همفکرانش ناامید شده بودند با برپایی آن، پوچگرایان دادایی را در این مکتب فراواقعگرایی مستحیل کردند. داداگرایی پدر سورئال؛ خود توسط سرخوردگان هنری در زوریخ و در اواخر دوران جنگ اول ایجاد شده بود که چهار سال بیشتر رونق نداشت و در 1320 به صورت سورئال در مغز پاریسیان حلول کرد و نوابغی چون لویی آراگون و پل الوار هم به بروتون گرویدند اما پس از چهار سال هر دو از انجمن سورئالیست ها خارج شده و تغییر روش دادند. شاملو اشعار آن دو را ترجمه کرد و برخی منتقدان ادبی وی را مقلد آن دو برشمرده اند که خود نمی پذیرفت. توضیح اینکه: دادا، در زبان آلمانی قدیم به معنی «هیچ و تهی» بوده که عمر آن به فرهنگ لغت آلمانی جدید نرسیده است.

استاد کریمی: منظور خانم دکتر، شعرا و داستان نویسان ایرانی است و همینطور نویسندگان و شعرای کرمانشاهی.

بیش از همه داستان نویسان کشور به احمد محمود «اعطا» علاقه داشته و تمام آثارش را خوانده ام؛ از «زائری زیر باران» که مانند تمام نوشته هایش راجع به اقشار فرودست و اجتماعات خوزستانی بود تا «مدار صفر درجه». شخصیت اصلی قصه ی زائری زیر باران جوانی بود در صف سپاه میدان امرار معاش مردمی که در جوار چاه های نفت از بیکاری خونشان را به بانک خون آبادان می فروختند و نویسنده به صورت نمادین نمایش می داد که لوله های جریان نفت با رگ مجرای خون مردم یک پایانه و خریدار دارد و آن انگلیسی ها هستند. مهم ترین رمان سه جلدی و شاهکارش بعد از همسایه ها، پس از انقلاب منتشر شد که در بدو نشرِ اولین چاپش تهیه و با ولع مطالعه کردم. بیشتر صحنه ها و آدم های داستان آشنا و گویی در کرمانشاه سال 56-57 اتفاق افتاده بودند. در «مدار صفر درجه» قصه ی تظاهرات ها، ساواک، افراد انقلابی راستین و افراد شعاری و فرصت طلب ها که خواننده را چنان جذب می کرد که خواب و خوراک را فراموش می نمود. محمود با ابراهیم یونسی، افغانی و دریا بندری دوست مرامی و همبند بود. آخرین بار که به علت آسم در تهران بستری شده بود، ناشران – با وجود بازار کساد نشر - گویا بوی مرگ به مشامشان رسیده بود که صف طویلی جلوی بخش آی سی یو تشکیل داده بودند تا اگر فرصت باشد، طی قراردادی میراث خور حاصل زحماتش شوند.

علاقه، بسته به احوال آدم ها متغیر است. من در روستا کتاب هایی را می خواندم و لذت هم می بردم که سبک قدیم بودند مانند چهل طوطی، حسین کرد، فلک ناز، امیر ارسلان و... اولین کتاب که با سبک نگارش نوین خواندم، ده نفر غزلباش بود که پدرم به شاه عباس با دید تقدس و کمربسته ی امام رضا (ع) نگاه می کرد. پدرم آن کتاب را با خود از تهران آورده بود اما چون به نگارش قدیم عادت کرده بودم مورد پسندم قرار نگرفت. اوایل دهه ی چهل با رمانتیک جواد فاضل، حسینقلی مستعان و ارونقی کرمانی به سبک جدید عادت کردم و بعد از جمال زاده به هدایت رسیدم و تمام آثارش را با لذت چند بار می خواندم. آن سه رمانس نگار (فاضل، کرمانی، مستعان) رونق آثارشان به آخر دهه ی چهل نرسید چون زمان احوال و ذائقه ی ذهنی را تعیین می کند و تغییر می دهد. دهه های سی و چهل توللی از همشهری غزل خدایش حافظ هم پر طرفدارتر بود اما در وسط های دهه ی چهل چندمین دفتر شعرش روی دستش ماندگار شد؛ نه به خاطر افت هنری او و حتی نه به علت اینکه دچار خودبزرگ بینی کودکانه ای که شد و در مقدمه ی یکی از دفاترش اعلامیه ی هنری به اصطلاح ارائه کرد و نیما یوشیج «کوه هنر» را در مقابل خود کودکی ابجد خوان برشمرد. کار زشتی بود و نمکدان شکست چون او هم مثل صدها و هزارها در حال و آینده، جوجکان بال بال زن عرصه ی آن عقاب اند و آبشخورشان کرانه های بی کران آن اقیانوس است و خواهد بود. او به این خاطر سقوط کرد که احوال شعر دوستان عوض شده بود.

رمانتیک در ایران که نماینده ی آن در شعر، توللی بود، زیاد دوران طی نکرد و با سقوط توللی بساط آن هم برچیده شد. در دهه های 20 و 30 هم ترجمه ی رمانتیسم و هم تألیفات داخلی نمودی پُررونق را سپری کرد. من خود چون خواننده ی آثار مستعان هم کتاب ها و هم پاورقی های وی بودم لذا از ترجمه ی رمان بینوایان توسط او پیش از انتشار چاپ پنجمش خبر داشتم و در بدو پخشش تهیه و مطالعه اش کردم که باب سلیقه آن زمانم بود. اواخر دهه ی چهل تحت تاثیر گروه های مبارز با نظام شاهی و موج ترجمه، فضای شعر و داستان متحول و رمانتیسم از عرصه اخراج شد. موج جدید به طور کلی ساختار کهنه را در هم شکست و در شعر عناصر جمال شناسی، رتوریک و صور خیال تغییر کرد. در مضمون نیز تم های توصیفی مظاهر طبیعت و عشق و دلدادگی ها، عرصه را به مضامین سیاسی – اجتماعی واگذار کردند. توللی هم سیاسی شده بود اما در جبهه ی مقابل شاگردان وفادار نیما مانند اخوان؛ به اسدا... علم نزدیک شده بود. خودشیفتگی او را چنان «الینه» و گمراه کرده بود که ارادت افراطی خود به نیما را در دهه ی 20 - که حتی نوزاد دخترش را نیز نیما نام نهاده بود - فراموش کرد.

و اما در مورد کرمانشاه: شما هم واقفید که شاعر بیشمار داریم اما داستان نویس اندک. من پس از علی محمد افغانی نویسنده – از نظر خودم جهانی – تمام آثار درویشیان، یاقوتی و زرعی را بلافاصله در چاپ اول با دقت و اشتیاق خوانده ام. این بزرگان واقعا دین خود را به مردمشان اگرچه نه تمام و کمال پرداخته اند. از این نظر (نه تمام و کمال) که سوژه های عینی در منطقه را که خود مجرب میدانش بوده اند، به غفلت یا هر علت دیگر – بر من نامعلوم – فراموش کردند. آن مصیبت و مرارت، آوارگی، ایثار و فداکاری، صحنه های خانه ها و مدارس ویران شده با بمباران، آژیرهای  سه رنگ و دویدن به سوی پناهگاه و... بهترین آبشخور هستند برای خلق شاهکارهایی مانند دُن آرام، جنگ و صلح و... . شولوخوف دو تا از شاهکارهایش (دُن آرام و آن ها برای میهن شان می جنگند) را به جنگ اختصاص داد. تولستوی شاهکارش جنگ و صلح را در مورد حمله ی ناپلئون به کشورش نگاشت. بوریس پاسترناک هم «دکتر ژیواگو» را در همان جغرافیای دُن آرام و جنگ سرخ و سفید نوشت و جایزه ی نوبل دریافت کرد. چندین داستان ارنست همینگوی جنگ نامه هستند. «جان شیفته» ی رولان هم روایت پاریس جنگ زده است و عواقب زشت جنگ. اکنون هم دیر نشده (تولستوی زمان حمله ی ناپلئون 14 سال داشت و کتاب را سال ها بعد نوشت) این بزرگواران که این همه زحمت کشیده اند و مزد و پاداششان فقط خرسندی خوانندگانشان بوده و عشق به ایفای رسالتشان در روشنگری و اعتلای فرهنگ ایران زمین؛ امید که از حال به بعد این انتظار همدیاری ارادتمندشان را، امید که برآورند. و اما مروت نیست اگر از دوست زنده یادم لاری کرمانشاهی یاد نکنم. لاری در دهه ی چهل چند مجموعه داستان نوشت و دو داستان بلند، «کارگران» قصه ای رئالیستی بود که تجدید چاپ هم شد اما «سال های از دست رفته» را که با ژانر سورئال و تقلید از بوف کور هدایت تألیف کرد، با استقبالی رو به رو شد. پس از انقلاب که آواره ی غربت شد، در تهران چند رمان خوب و یک قصه که زندگی نامه ی کودکی اش بود به نگارش درآورد که آخری منتشر شد و دوست نویسنده اش یاقوتی نقدی با عنوان «گامی به پیش» بر آن نوشت و خاطرنشان کرد که لاری مدت ها نشسته کتاب خوانده، روش و شیوه ی ناب نویسندگی را آموخته که با چاپ آثار جدیدش در زمره ی مؤلفان ماندگار قرار خواهد گرفت. افسوس که دست مرگ با داس بُرنده و بی رحمش از عرصه ی وجودش برداشت.

در مورد شعر: آقای علی اشرف نوبتی «پرتو» به نظرم همتراز بزرگان شعر کهن ایران هستند و من علاقه ای سرشار از اشتیاق به سروده های ایشان دارم. غزلیاتشان در عین استحکام و پختگی سرشار است از آرایه های بدیع زیبا و تشبیهات و استعاره در فضای بلاغی جمال شناسانه «رتوریک» و عناصر زیبایی شناسی «استتیک» و بدون اغراق با شعر شعرای قرن هفتم قابل قیاس است؛ آن هم خالی از تکلف و تصنع من درآری. از خواندن مکرر یگانه مثنوی در دیوانشان آدم نه تنها احساس خستگی تکرار نمی کند بلکه هر بار مشتاق تر می شود چون هر بار که – خودم مثلا – می خوانم انگار با یک نقاشی چند بعدی رو به رو می شوم و پرده ی خوانده شده کنار می رود، جایش را پرده ی مصورِ دیگری می گیرد: «شب شد و بر مدفن فریادها...». این ردیف «ها» در بیست بیت نخستین پنج بار تکرار می شود و چهارتای آن در آخر بیت «منادایی» آمده، منادی شاعر است و منادا در هر بیت یا اسم معنی ایست انتزاعی (سابجکتیو): «ای سکوت بسته در زنجیرها...» و یا خطاب به انسان عینی (آبجکتیو) است: «ای مرا با یادتان پیوندها»، و بدون ردیف «ها» هم با آوردن حرف ندا در اول بیت: «ای چراغ کلبه های دوردست» که در بیت به بیت آن حال و وضع پریشانِ انسانی اسیر جبر زندگی و محروم از اختیار احساس می شود که چون شب فرا می رسد، خاطرات و باید و نبایدها به سراغش آمده و افعی ذهن زخمی اش از تمام آن باید و نبایدها را تحریک کرده مانع خواب و آرامش او می شوند. انسانی که گویی تمام عمرش یک شب یلدای دورکرانه است و صبحی متصور نیست، پس نومید با تمام دردها، بیم و امیدها و با ستم ها و ستمدیدگان و... درد دل می کند و چون دلش درد گرفت از آدم ها، عصیان می کند و «نیما» گونه بر سر بی تفاوت های خوش خواب و خیال فریاد می کشد: «آی آدم ها که آدم نیستید/ آدمید اما چه رسوا زیستید»! خودش را با تمام بود و نمودش به تلخی می شناساند؛ «من کیم...» و چند بیت بعد:

«درد من درد جفای عشق نیست/ درد تلخ زندگی در بندگیست».

در شعر کردی «ارمنی» که بسیاری بی سوادها هم از برش می خوانند، تمام حال و احوال شعر و عصر حافظ قرن هفتم و هشتم با بسیاری موتیوهای تاریخی غزل فارسی در آن به زبان کردی دیده می شود. آستان ارمنی درگهِ پیر مغان و خرابات غزل های حافظ را به یاد می آورد. قوافی چندگانه ی درون مصراعی «خُومم، قرصه دمم، خاطر جممم» مصرع را مسجوع و خوش آهنگ نموده است. در مصرع دوم: «مانگه شوه سایه ی خُوَمه ها شان و شانم...» تمثیل بدیع در شعر و مَثل مردمی را که گویند: «آدم از سایه ی خود هم می ترسد»! و تمثیل های: بارم کفتیه، مشتی استخوان، پشتم شکیا، نیزانم چه بکم، روژ و شوم جور یکه، آخر و ناشر؛ همه تمثیل های سنّتی هستند که در محاوره ی مردمان کرمانشاه به کار می روند. علاوه بر همه ی این آرایه ها و ایماژهای بدیع در دیوان «کوچه باغی ها» من عاشق مضامین ارزشی و اجتماعی تعهدمدار سرودهای «پرتو» هستم.

با وجود تنگی مجال اما دریغ خواهم خورد اگر از شاعر نستوه کرمانشاهی، شاعر پاک پیشه های هلالخور عرصه ی کار و کشت، ابوالقاسم لاهوتی، موجز و مختصر یاد نکنم – حق مطلب بماناد تا مجالی دیگر – هرچند شاعر گرانقدر یدا... عاطفی و زنده یاد غلامحسین امیری بخش هایی از زندگی و گزیده هایی از سروده هایش چاپ و منتشر کرده اند اما به قول شفیعی کدکنی: آثار لاهوتی همانند خود او از میهنش همیشه آواره بوده چراکه؛ نسخ کامل آثارش را در خارج از وطنش باید جویید و جست؛ اما برخلاف دو همفکر انقلابی اش، فرخی یزدی که در سروده هایش، سعادت مهین و ملت را در به خون کشیدن وزرا و اُمرا و مَلاک می دید، و عشقی که عید خون وعده می داد، لاهوتی بشر دوست در تمام اشعارش از کشتن کسی نگفت جز کشتن جهل و فقر و ظلم و ایجاد برابری و آزادی به خصوص برای اقشار زحمت کش:

در دست من خامه بُوَد شمشیر/ چون خامه است خنجر بُرانم

برنده ام از این چه عجب چون من/ شمشیر دست فَعله و دهقانم

چون بعضی از رجال سیاست باف/ آلوده نیست جامه و دامانم

هم کارِ پُر جسارت کرمانشاه/ هم آن شجاعتِ قم و کاشانم

دانم که بیشتر ز همه کس من/ محتاج فضل و دانش و عِرفانم

از دیوان لاهوتی، ویرایش: یدا... عاطفی، به کوشش غلامحسین امیری، انتشارات کرمانشاه

دکتر شفیعی: جنابعالی فعالیت های فرهنگی و ادبی و علمی زنان را در جامعه چگونه می بینید؟ آیا در این سال ها پیشرفت مأنوسی داشته اند یا نه؟

بر کسی پوشیده نیست که پیشرفت زنان در ایران و در تمام رشته های علمی – فرهنگی – ورزشی چشمگیرتر از مردان در گذشته ها است. در گذشته های نه چندان دور غیر از عده ای از اشراف، زنان و دختران به طور عمومی بی سواد بودند ولی امروزه در بیشتر رشته های دانشگاه با مردان برابر و در برخی تا هفتاد درصد صندلی ها را دختران و زنان در تصرف دارند. در ورزش در مشارکت های اجتماعی – اقتصادی – فرهنگی هم همینطور. تألیفات زنان پُرخواننده تر است: دو کتاب بعد از انقلاب منتشر شدند «سهم من» اثر خانم «پری نوش صنیعی» و «بامداد خمار» از خانم «فتانه حاج سید جوادی» که روی همرفته سالی دو چاپ خورده اند و هم اکنون چاپ پنجاه و دومی در کتابفروشی هاست. این اقبالِ استثنایی سابقه ندارد. خانم گلی ترقی دختِ لایق «بیژن ترقی» ادیب و روزنامه نگار در میتولوژی و پژوهش اساطیری و رقیه بهزادی در جامعه شناسی و دیرینه شناسی، لاله آموزگار در حوزه ی زبان های باستان و بسیاری دیگر از خانم های دانشور اخترانی هستند که آسمان دانش ایران زمین را درخشان کرده اند همینطور هم دو سیمین بانوی زنده یاد: دانشور و بهبهانی.

فرهنگ مردسالار و تعصب حاصل از جهل و بی سوادی در گذشته ها زن را خوار و ضعیف کرده بود. از یک طرفی معتقد بودند که اسلام زنده به گوری دختر در زمان جاهلیت را ممنوع و مُلغی کرده اما از طرف دیگر حدیث جعل می کردند و بر مبنای تعصب ناموسی مرگ دخترشان را می خواستند: «نعم الختن القبر» و «دفن البنات من المکرمات» التمثیل و المحاضره: ثعالبی. بعضی شعرا برای مرگ دخترشان همین احادیث جعلی را تمثیل ابیاتشان می نمودند. زن را ضعیفه خطاب می کردند. برای اطلاع از بدتر از این، به کتاب «با چراغ و آینه» از شفیعی کدکنی رجوع کنید. با پیشوند «بی تربیتی» و «بی ادبی می شود» از زن اسم می بردند؛ امروز اما با افتخار. این منحصر به جامعه ی ما نبوده؛ در اروپا از دو ماخذ، زن را خوار پنداشته و به او بدبین بودند: یکی مأخذ شریعت یهود که زن را مایه ی تمام شرارت و فساد معرفی می کرد که ام الشر بوده و اولین مرد، حضرت آدم را به خطا و گناه کشید و مسبب هبوط و اخراجش از عدن شد که دخترانش هم تا قیامت منشأ فساد و لغزش مؤمنان هستند. (تعصبات و زن خوارگی یهود در داستان «یکلیا» تألیف تقی مدرسی مصداق مدعاست) و دوم اینکه اروپائیان وارث اساطیر یونان هستند که در آن آمده: زئوس رییس خدایان اولمپ برای انتقام از «پرومته» که تیتانی بود دوست انسان ها، زنی آفرید به نام پاندورا، خدایان همه، هر بلا و بدی که توانستند خلق کنند، در یک صندوقچه جا دادند آنگا آتنا و آفرودیته دختران زئوس جان و زیبایی به او بخشیدند و هرمس نیرنگ و خیانت را به وی بیاموخت و به عنوان جهاز صندوقچه ی پر از فساد و بدی را با او همراه کردند. پاندورا همسر برادر پرومته شد، پرومتئه به پاندورا گوش زد نمود که صندوق را باز نکند؛ اما او از سر کنجکاوی زنانه در آن را باز کرد و همه ی بدی و بلاها به دنیا منتشر شد.

تعصب اروپاییان چنان بود که در جنگ های صلیبی و جنگ های دیگر، زنشان را می کشتند یا پیش از عزیمت به جنگ طلاق می دادند. (تاریخ آن

  • EssayPaper

    EssayPaper

    • ۱۳۹۶/۰۵/۰۴ - ۱۳:۱۰:۵۳

    EssayErudite.com is the web's leading provider of quality and professional academic writing.
    When it comes to essay writing, an in-depth research is a big deal. Our experienced writers are professional in many fields of knowledge so that they can assist you with virtually any academic task. We deliver papers of different types: essays, theses, book reviews, case studies, etc.
    We have thousands of satisfied customers who have already recommended us to their friends. Why not follow their example and place your order today?

  • AaauceFug

    AaauceFug

    • ۱۳۹۶/۰۵/۰۸ - ۰۵:۲۵:۴۱

    Segway Verona offers tours that make sure you will enjoy a fun and immerse experience of our beloved city. We combine Segway, our innovative way of transportation, with tours in the historical city centre. Through our explorations of 1 or 2 hours, we will bring you to the most breathtaking spots, so that, if you do not stay long in Verona, we make sure that you see all of the unmissable sights!

    Segway is really easy to use! It is so intuitive that it feels like an extension of the human body. To understand why, consider this: if you stand up and lean forward, so that you are out of balance, you will intuitively put your leg forward. Segway works the same way: to move forward or backward

  • bsolution

    bsolution

    • ۱۳۹۶/۰۵/۳۰ - ۲۰:۱۷:۵۶

    Cheapest online australia http://www.brandssolution.co.uk/uploads/160_120/pharmacy/losec.html best to buy online.

  • Stephenchoom

    Stephenchoom

    • ۱۳۹۶/۰۷/۰۶ - ۱۱:۲۰:۰۲

    [URL="http://writepapersonline.org/writing-academic-papers.html"]writing academic papers[/URL]
    http://writepapersonline.org/writing-paper-with-picture.html - writing paper with picture
    writing academic papers - writepapersonline.org/writing-academic-papers.html

  • Michaelsnope

    Michaelsnope

    • ۱۳۹۶/۰۷/۰۶ - ۱۷:۴۳:۰۰

    [URL="http://writepapersonline.org/dissertation-case-study.html"]dissertation case study[/URL]
    http://writepapersonline.org/tipps-bachelorarbeit-schreiben.html - tipps bachelorarbeit schreiben
    tipps bachelorarbeit schreiben - writepapersonline.org/tipps-bachelorarbeit-schreiben.html

  • JamesFexia

    JamesFexia

    • ۱۳۹۶/۰۷/۰۸ - ۲۲:۳۰:۲۲

    [URL=http://3dsvetilnik.ru/%D1%81%D0%B2%D0%B5%D1%82%D0%B8%D0%BB%D1%8C%D0%BD%D0%B8%D0%BA-%D0%BD%D0%BE%D1%87%D0%BD%D0%B8%D0%BA-3d/]Светильник-ночник 3D[/URL]
    Светильник-ночник 3D с пультом дает приятный мягкий свет за счет энергосберегающих LED ламп и может работать от USB кабеля
    http://3dsvetilnik.ru/%D1%81%D0%B2%D0%B5%D1%82%D0%B8%D0%BB%D1%8C%D0%BD%D0%B8%D0%BA-%D0%BD%D0%BE%D1%87%D0%BD%D0%B8%D0%BA-3d/

  • PeterStync

    PeterStync

    • ۱۳۹۶/۰۷/۱۷ - ۱۰:۵۲:۴۷

    [URL=http://writepapersonline.org]college essay for admission[/URL]

    http://writepapersonline.org